
م.خ:
همه یه مسیری رو از خونه تا محل کار و بالعکس ،سالی ۵۶۰ بار میرن و میان. ولی مطمئنم یک نفر هم اولین درخت، آخرین درخت، "کوچک ترین", بزرگ ترین درخت رو بعد از این همه مدت یادش نیست. این گروه لطف کنن وقتی رفتم، ننویسن او رفت، بنویسن "این (آن) رفت"... بنویسن اونی که همیشه اخر و یغضی وقتا اولین و آخرین عدد فرد رفت...
وقتی یه آشنا میره (khale#)، خیلی ناراحت میشیم. دلیلش هم خاطرات خوب و لحظه های خوبیه که با هم داشتیم. ولی اگ یه روز صبح بشینین تو حرم، هر ۱۰ مین یه نفر رو میبرن به آرامشگاه ابدیش. ما هم خیلی واکنش نشون بدیم میگیم: خدا بیامرزش یا میگیم خدا به خانوادش صبر بده. همیشه از خدا یه مرگ ساده خواستم. مرگی که وقتی رفتم فقط بنویسن: او رفت... همین قدر. که وقتی رفتم کسی ناراحت نشه. کسی نگه چقدر با هم لحظات خوبی داشتیم. یا بگه کاش بیشتر ... .
خیلی دنبال خوش حال شدن مستقیم نیستم. سعی میکنم خوشحالیم رو با بقیه تقسیم کنم یا از شادی بقیه شاد باشم. :: وقتی همه میرن، چه خوبا - چه بدا، با خودمون میگیم کاش فقط ۱۰ دقیقه دیگه میشد باهاش صحبت کنم. تا وقتی یه درخت ریشه دار سبزه، کسی خیلی بهش توجه نمیکنه، ولی وقتی از ریشه درش میارن، او چاله عمیق نظر همرو جلب میکنه.
قبلنا خیلی بهتر بودم. چون ادعام کمتر از عملم بود، ولی حالا چند وقتیه که ادعام خیلی زیاد شده.
کم کم داره خوابم میبره،
اصن این حرفا چه فایده داره
خسته ام، همون موسیقی سکوت صدایی بس شنیدنی است.
پ.ن : وقتی ما یه نردبون رو داریم چند نفره میریم بالا، قطعا اون کسی که روی پله ی بعد از ماست بیشتر از اون کسی که ۲۰ تا پله بعد از ماست میتونه کمک کنه و اگه خواستیم بیفتیم خیلی زود میتونه ما رو نگه داره و نیاز به طناب (وسیله) نداره.
یک لحظه گر بدون تو باید به سر شود - فرقی نمی کند شب من کی سحر شود...
یا حبیب ...
حالا که دیده ام از دیدن تو محروم است
حالا که دستم دستی که با آن گلم دادی را نمی تواند لمس کند
حالا که بَعدت حس احساسی شدن را فراموش کرده، دلم
حالا که هر چه نوک میزنم به شیشه، تظاهر میکنی که نیستی
حالا که چشمانت را به روی بالم بستی
حالا که گرما را از پتو میدانی نه از دستم
حالا که حالاست....
تاریخ تکرار میشود؟ چه میشود، اگر شود؟ اگر شود چه میشود!...
منافات احساسات با منطق چیست؟
من بی منطقم
یا "من" احساساتیم
یا گیرنده هایت ضعیف است...
اما بدان،
آنقدر دلت را به من پاک نمایاندی که وحی را رویا میدانم...
شاید من فقط برای هوس کنارت هستم و به پیشرفت فکر نمیکنم،
بیا تا حرف دل را گوییم و سوء تفاهم ها را حل کنیم
هر چند که نیستی و شایدم
من بهانه گیر شدم
شاید گیج شدم
شاید خوابم
سلام...
خوابم می آمد، محض عمیق نشدن خواب، ساعت را کوک کردم!
بیدار شدم.
خواستم از دوست بنویسم، از یار،از در و دیوار.
بی خبر رفته بود، یارش را دیدم، خانه ام خراب شد.
و در این بلبشو نفسی گفت: کاش می خوابیدم.
اما! در گلستان راه می رفتم و جز خار نمی دیدم.
این مشکل باغ نیست، مشکل دید من است.
در آغوشت قدم می زدم و چشمانم بسته!
دستت را به من نشان دادی و فهمیدم، بغلم کرده ای...
با خود گفتم: اگر خوابم نمی آمد، اگر ساعت نبود، اگر نارفیق به من پشت نمی کرد و یار پشت نمی کرد!
آغوشت را نمی دیدم،
سپاس. با این که در خانه همه رفتم و نشانی ات را نمی دانستم، و با این که در مشکلات غرق بودم و فکر می کردم بدترین زندگی را دارم تو صلاح من را می دانستی و همان بهترین زندگی بود، و تو مرا پیدا کردی، شاید برای همه اتفاق نیفتد.
اگر فکر میکنی هر وقت احساس کردی تنها وقت نیاز (مادی) وقت اوست، چاره ای بیندیش، حرس و مال دنیا بی پایان است، تغییر کن و منتظر نیازمندی نباش، که هزار جوان مردند و یک پیر نمرد.
قانع مباش و
قانع باش
پ.: ببخشید که نمیتونم بیام :)
دیگه بسه، خسته شدم از گریه هایی که نیتشون عوض شده. همیشه از خدا متشکرم که مشکلات رو جلوی پام گذاشت. مشکلات پلی بود که مسیر برگشت رو بهم نشون بده. ولی دیگه حالا که فهمیدم چه خبر بوده. باید بکشم بیرون از آه و ناله هایی که به خاطر رفع شدن مشکلمه، دعای دستی که آرزوش رفع مشکل و صبر عطا کردنه...
دیگه بسه.
حالا که تغییر کردم باید وظیفم رو بشناسم. ماها همه مثه یه راننده ایم. دنیامون ماشینه و جاده زندگیمون. ما ها مسئولیم نسبت به هم. چون همه رانندگی بلد نیستن. همیشه باید تلاش کنیم که همه مسیر رو مستقیم برن. تلاش کنیم اگه راه رو پیدا کردیم و چاله رو دیدیم به بقیه هم بگیم اینجا چالست.
الآن فهمیدم اونی که میگفتم هر چی کشیدم از مسلموناست اشتباهه. چون ملاک هام واسه شناخت مسلم مضخرف بود، چه برسه به مؤمن. خدا خیرش بده که گفت : "نشانه ی مسلمون بودن، عبادت نیست، عبودیته"
والسلام، فقط بگم که وقت کمه و اگه فک میکنی دیگه ازت گذشته و سنت خیلی بالا رفته، بدون که هیچ وقت دیر نیست. ولی این به این معنا نیست که بگی از فردا عوض میشم. فردا که خنده داره، خیلیا گفتن یه ساعت دیگه. ولی بعدش ....
یا حق ..
یه چیزی که من عقل ضعیفم چند وقتیه واقعا ذهنم رو مشغول کرده اینه که .. نه، اصا بذار یه جور دیگه بگم.. آقا خلاصش این که سخت ترین کار و چیزی که اصلا با عقل جور در نمیاد اینه که ... نه، بد خوندی.. خلاصه این که خدا پرست و شاکر نبودن خیلی سخته.
اتقاقاتی که اطراف ما میفته، همه میخوان پیانی رو بهمون انتقال بدن. تنها راه خوب زندگی کردن نشستن پای بعضی از سخنرانی های خشک و خوندن متون سخت نیست. از افتادن یک برگ درخت که شاید یک ثانیه هم طول نکشه تا تقسیم سلولی که شاید میلیارد ها میلیارد بار تکرار بشه و ... هر کدوم دارن درسی رو بهمون میدن. با این که تعداد افرادی که پای منبر میشینن و کتاب میخونن شاید خیلی نباشه ولی کسی نیست که برخورد قطره های بارون به برگ درخت ها رو ندیده باشه. بازدهی برخی از این تصاویر هزاران برابر بیش تر از خیلی کارای دیگست. من نمیخوام بگم بعضی کارا خوب نیست. میخوام بگم کسی که تصمیم به خوب شدن میگیره، فقط کافیه با دقت بیش تری اطرافش رو نگاه کنه. همونطور که خدا هم توی خیلی از آیه های قرآن اشاره کرده و گفته که در آیاتش تعقل کتید. بیاین نگاهمون رو نسبت به دیگران و خودمون تغییر بدیم. یه دانشمندی میگه : محدودیت نه به دین آدمه، نه به کشور و سیاست، بلکه به دید آدمه.
و همونطور که سعدی میگه :
برگ درختان سبز در نظر هوشیار ❊❊❊ هر ورقش دفتری است، معرفت کردگار
معرفت کردگار دیدن این عالم است ❊❊❊ خوب جهان را ببین، هر چه ببینی کم است
بسمـ الله
سلام، من یه چیزیو درک کردم. این که دوست دارم وقتی دنیا مشکلاش رو سرم خراب میشه، برم و خودم رو خالی کنم. و یکی از راه ها صحبت با یه نفره و درد و دل کردن با اون. ولی وقتی احساس کنی دلیل رفاقت بعضیا باهات اون مشکلست دوست داری سرتو بکوبونی به دیوار و یه آه بلند بکشی ... . طبیعیه. حق بدین. من الآن تو همچین موقعیتیم. تو موقعیتی که بهترین دوستات، به خاطر مشکلته که جواب سلامت رو میدن. این دقیقا باعث میشه هر وقت باهات راه میرن و صحبت میکنن یه جوری باشن. خیلی بده. خیلی تجربه کردمش. همش دلیل دوستیت میاد جلو چشات. همون مشکله. شاید نوشتم افتضاحه. چون دلیل این نوشتن هم مقداری همون مشکلست. همون مشکلی که کمر ما رو شکست. دوست داشتیم دوستامون زیر بغلمون بگیرن، کمک کنن راه بریم. ولی وقتی از خدا خواستی، از امامش خواستی، فکر کردی، ولی به راه حلی نرسیدی و حاجتت برآورده نشده. احساس میکنی شاید راهی وجود داره و عقل ما ناقصه. واسه همین میری سراغ کسایی که شاید حتی با احتمال یک هزارم درصد بتونن بهت کمک کنن. ولی وقتی میخوای بری جلو ، ترسی میاد تو وجودت، که نکنه مثل بقیه دوستات بشن و دلیل دوستی تغییر کنه.... وقتی که این درد و دل میشه مثل زهری که شیرینه ولی آثار بدی داره، دلت نمیاد که بری جلو... خسته شدم، حق بده خدا...، حق بدین... . خدا رو شکر که حداقل تو این دنیایی که همه به فکر منافعشون هستن و فقط به دنبال اینن که یه آتو ازت بگیرن، همچین کسایی به پستمون نخوردن.
مجبورم، مجبور، گریه... پر فایده ترین و بی فایده ترین راه... راه نه، چون هیچ راهی نیست، گریه مثل مُسکّنی میمونه که شاید دلت رو برای مدت کوتاهی تسکنین ببخشه، ولی بعد از مدتی دوباره...
ولی شاید تصویر پایین درسته، هر چند بی فایده:
آسمان را به ریسمان بردند آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند مادرم داد زد بمان، بردند
بازوی مادرم سپر اما....
بسم الله، سلام مجدد،
من از همین الآن که نه ولی از چند روز پیش تغییر کردم و تصمیم گرفتم که تغییر کنم. من از اون آدمایی بودم که میگفتن از فردا صبح دیگه شروع میکنم به تلاش کردن و انجام دادن یه کاری، حالا از درس خوندن بگیر برو تا انجام دادن کار مردم، سر زدن به کسی و ... ولی هیچ باز هم همون فردا رو مینداختم واسه پس فردا. با این که میدونستم که کارم اشتباهه ولی تنبلیم یا به عبارتی گشادیم! اجازه نمیداد، دیگه کلا اعتیاد به خیلی چیزا رو گذاشتم کنار و در حد نیاز و به اندازه برای بعضی از کارا وقت میذارم. اولین کار اینه که در لحظه آینده دور و نزدیک رو بررسی کنیم و در کارها اولویت بندی کنیم. مثلا من امتحان دارم و میدونم که اگه الآن درس نخونم دیگه نمیتونم جبران کنم و بهتره که الآن درس بخونم و باید مثلا برای کسی کاری رو انجام بدم. درسته که هر دو کار مهمه، ولی یکی رو میشه جبران کرد ولی دیگری رو نه، یا به عبارتی جبران یکی سخت تر از دیگریه. همونطور که همیشه گفتم : گاهی یه جمله، یه سلام، یه دست دادن، یه نگاه و ... میتونه مسیر زندگی انسان رو تغییر بده و اصلا دنیا و اتفاقاتی که درش میفته وابسته به همین رفتار های کوچیک و کم ارزشه، که وقتی زمان میگذره میفهمیم که چقدر تاثیر گذار بوده. من هم ۲ تا جمله دیدم و شنیدم که میدونم اینا رو خدا جلوی پام گذاشته که شاید من دست از علافی و کارای بیهوده ور دارم و به خودم بیام :
۱- عیب تو آنگاه که روزگار با تو هماهنگ باشد پنهان است
۲- دو پسر تقریبا هم سن توی یه خانواده زندگی میکردن که پدری بد اخلاق و بد رفتار داشتن و خلاصه اوضاع زندگیشون خیلی خراب بود، به هر دو تا گفتن که : برنامه درسیتون چطوره، اولی گفت : من بابام خیلی رو درسام تاثیر گذاشته و دومی هم گفت : بابام خیلی رو درسام تاثیر گذاشته ، آره ، هر دو تا یه جمله گفتن با این تفاوت که اولی به همین خیال و بهانه و دلیلِ تراشیده شده به هیچ جا نرسید و یکی مثه باباش شد ولی دومی حرفش ادامه داشت و گفت : من میخوام تلاش کنم که مثه بابام نشم، و نشد و الآن در بهترین دانشگاه ایران در حال درس خوندنه.... هر دو تا در یک موقعیت بودن ولی این کجا و آن کجا
پس من باخودمم این جمله رو و میگم : دست از بهانه گیری ور دار، آینده مثه نوک یه ساختمونه، که اگه پِی اون رو درست نریزیم، برجی در کار نیست، و هر چه قدر که بخوایم برج بلند تری داشته باشیم باید تلاش بیشتری بکنیم و مصالح زیادی به کار ببریم ....
همین...